۱۳۹۰ تیر ۲۷, دوشنبه

دوباره اومدم...

سلام. سال و اندیست که وبلاگم رو بروز نکرده ام. دلم برای وبلاگ نویسی تنگ شده بود.واقعا وقت نداشتم. کار روزنامه و کار عکاسی و مسائل زندگی نزاشت بیام . دیگه سعی می کنم گاه گداری بیام و چیزی بنویسم. این روزا واقعا حالم خوب نیس. در این غربت بدون اینکه بتونی برگردم مادرم رو از دست دادم. گرانبهاترین و مقدسترین مادر دنیا رو از دست دادم. خداوندگار درد. دیگه کسی نمی تونه برادان و خواهرانم رو دور خودش جمع کنه. یک سال و نیم پیش دیدمش.شرمنده ام که نتونستم سر قبرش برم و بوسش بکنم.دلم براش خیلی تنگ شده. هنوز هم باورم نمیشه که مادرم مرده.همیشه و همه جا می بینمش،لمسش می کنم.هنوز لبخندهایش رو می بینم و هرگز باور نمی کنم که من نمی تونم دیگه اونو ببینم. یک دلیل دیگه که نتونستم بیام این بود که از سرکارم (کانال کوردستان)اخراجم کردند به بهانه ی اینکه در دو ماهی که تظاهرات بود رفته بودم خبر و عکس بگیرم. و می گن که به مام جلال تالبانی چیزهایی گفته ام. به هر حال بهونه جور شد و بیرونم کردند. الان یه بیشتره که بیکارم. این چند روز هم در روزنامه آسو به صورت حق الزحمه کار می کنم. چیز دیگری ندارم بنویسم. فقط دلم تنگ است و هوا نامردانه سوزان است...

۱ نظر:

Mamostaiani Peshang گفت...

ئةنجومةني مامؤستاياني بيشةنك : ريكخراويكي بيشةيية ئامانجي خزمةتكردني مامؤستايان وبرؤسةي بةروةردةية , ئةتوانن لة ريكاي ئةم بلوكةرةو بةيجةكانمان لة كوكل بلةس و فةيس بوك و تويتةرو يوتوب ئاكاداري كارو جالاكييةكانمان بن http://mamostaianpeshang.blogspot.com/